مفهوم واقعی کار و کارگر

مفهوم واقعی کار و کارگر
( برگرفته از: تارنمای تشکلهای صنفی ایران )
درجامعه سرمايه داري روشنفكران و متخصصان را براي نوكريِ طبقه حاكم تربيت مي كنند
(دكتر اميرحسين آريانپور)
اغلب وقتي از « كارگر» و « طبقه كارگر» و يا حتي خودِ واژه ی «كار» و نقش آن در توليد نعمتهای مادي ومعنوي جامعه صحبت می شود، در مواجهه با كساني قرار مي گيريم كه تصوري ذهني وانتزاعي ازاين مفاهيم دارند و اينگونه مقوله ها را تنها در کارگاه یا كارخانه جستجو مي كنند .
با اين پيش فرض غلط ، ازمفهومِ اين واژه ها است كه بسياري بحثهای تئوريك طرح شده كه ریشه در مسایل عيني جامعه دارند در پيشگاه آنها نامفهوم جلوه مي كند چرا كه با دنباله روي از تصوير ارائه شده از «كارگر» توسط بسياري نيروهاي سياسي ، كارگر را به صورت مردي با گردن و بازوان سِتَبر، لباس آبي به تن و دستهاي چركين وپينه بسته تصور مي كنند كه در دستي داس و دستي ديگر چكش حمل مي كند ؛ همان مفهوم نقش بسته در ذهنِ « داس وچكش» كه تنها « كارِ يدي » را شايسته ي عنوان « كارگر » مي داند ! مفهومي كه در پي آن همانا جدا كردن قشرهای وسيعي از زحمتكشان از«طبقه كارگر» است . لزوم پرداختن به مفهموم واقعيِ «طبقه كارگر» است كه ما را برآن مي دارد ابتدا به مفهومِ درستي از « كار» دست يابيم :
از نظر هگل کار تنها يک مفهوم اقتصادی نيست. بلکه يک جنبه یِ مهم حيات اجتماعی است. از نظر وی "کار" ابزاری است که به وسيله آن انسانها به درک وفهم جهان دست مي يابند. کار يک ميانجي ميان انسان و جهان است که توسط آن ، انسانها به خود آگاهی مي رسند وجهان خود را تغيير مي دهند . کار، يک فعاليت رهايي بخش است که موجب ايجاد شبکه های پيچيده وابستگي متقابل مي شود زيرا که فرایند کار فردی، تأمين نيازهای مادی مي باشد وبه موازات آن ، گسترش آرزوهای اجتماعی مي باشد .
بنابراين كار را درشكلي پيش انگاشت قرار مي دهيم كه منحصراً ازآنِ انسان است . عنكبوت اعمالي راانجام ميدهد كه به كاربافنده شبيه است ، وزنبور با ساختن خانه هايِ مشبكي ، لانه ي خود ، رويِ دست بسياري ازمعماران بلند مي شود . اما آنچه بدترين معمار را ازبهترين زنبور متمايز مي كند اين است كه معمار خانه هاي مشبكي را پيش از آنكه از موم بسازد درذهن خود بنا مي كند .بنابراين پيش تر به صورت ذهني وجود دارد . آدمي نه تنها در شكل مواد طبيعي تغيير پديد مي آورد بلكه قصد خود راهمزمان دراين مواد به تحقق مي رساند .واين قصدي است كه او ازآن آگاه است
پس وقتی صحبت از" کار" انسان به میان می آید ؛ می توان گفت : فعاليتي است آگاهانه و هدفمند که بدون قواي فكري نمي تواند وجود داشته باشد .
انسان برای انجام کار، قواي طبيعي پيكر خود چون: بازوها و پاها ، اعضای دیگر بدن خود را همراه با مغز ، اعصاب و تفکرش به فعالیت وامی دارد . چنين تعبيري در تقابل با نظري قرارمي گيرد كه كاررا تنها « كارِ دستیِ ساده» و استفاده از قواي جسماني بدن مي پندارند ، معتقد يه مفهومي مكانيكي از كارند و كاربدني را از كارفكري و ذهنيِ مغزجدا مي كنند و شاغلان كارِ فكري را چون بخش وسيعي از كارمندان كارگر ندانسته و آنان را از«طبقه كارگر» جدا مي كنند .
در حالی که، در یک مجموعه توليدي، بعضيها با دست خود بهتر كار مي كنند وبعضي با مغز خود ؛ يكي به عنوان مدير ، مهندس ، تكنولوژيست و غيره ، وديگري به عنوان ناظز و سومي به عنوان كارگر يا حتّي رنجبر . شمارزیادتري ازانواع كار، درمفهوم بلاواسطه ي كارِ سازنده مي گنجند وتمام کساني كه مشغول انجام آنها هستند ، كارگرِ سازنده محسوب مي شوند ؛ كارگراني كه به طور مستقيم توسط سرمايه استثمار مي شوند وتابع فرايند كار وگسترش سرمايه مي شوند .
حال اگر كارگر را به عنوان كارگرِ جمعي (aggregate worker) يعني به عنوان تمام اعضاي تشكيل دهنده ي يك كارخانه توليدي در نظرگيريم ، درآن صورت مي بينيم كه فعاليت جمعي آنان ازماداي یا موادی منتج به مجموعه اي از فراورده ها مي شود كه به طور همزمان كليتي از كالاها را تشكيل مي دهند .
نه تنها يك آموزگار، بلكه يك مدير مدرسه و حتي خواننده اي را كه دركاباره مي خواند يا نويسنده اي كه در ازاء دريافت مزد براي مؤسسه اي خصوصي مي نويسد را عضوي از طبقه كارگر به حساب می آید یلکه آن مداح ، روحانی یا کشیشی که در مراسم سوگواری یا عروسی شخصی شرکت می کند و بابت آن مزد می گیرد یا حتی به دلیل روزه خوانی در مسجدی یا پیشنماز بودن پولی یا کالایی دریافت می کند کارگر محسوب می شود.
آنچه موجب پيوند تمامي اين مشاغل در مفهوم « كارگر » مي باشد همانا برايِ ديگري كاركردن و فروش نيرويِ كار است . فردي كه براي لذت خود در خلوت تنهاييش آواز مي خواند « كارگر » نيست ، اما همين فرد اگر در كاباره اي براي امرار معاش خود خوانندگي كند « كارگر » است .
"مايکل لبوويتز" در کتاب خود، فراسوی سرمايه (Beyond Capital) ، اصطلاح کارگر جمعی را به همه یِ بخشهای کار اجتماعی تعميم می دهد و همه کارهايي را که از منظر سرمايه و منافع آن مولد نيستند، اما در واقع برای رشد و بازتوليد کارگر جمعي ضرورت دارند (چون: بخش بهداشت ودرمان، آموزش و فرایند یاد دهی و یادگیری، نگهداری و پرورش کودکان، نگهداری و حمايت از سالمندان و معلولان جامعه ونظاير آن) ازجمله کارهای مولد (ازنظرگاه اقتصاد سياسی طبقه کارگر) ارزيابی می کند و به اين ترتيب تلاش می کند شکاف بین کارمولد وکار غير مولد را پر کند.
پس زنده ماندن مستلزم وجود اجبار در جهت فروش نيروی کار تو به بنگاه سرمايه داری است و از آن روی که توان چانه زنی برای کارگر بسيار کم است، نتيجه ی اين امر استثمار تو خواهد بود. کارگر بودن در اين معنا مستلزم کار دستی و فیزیکی در کارخانه نيست. مي تواند کار در دفتر، بيمارستان، مدرسه و يا دانشگاه باشد.»
حال اگر بخواهيم مسأله را ملموس تر كنيم ، بايد بپرسيم : آيا يك مهماندار هواپيما ، يك خلبان ، يك راننده كاميون ، يك پرستار ، يك روزنامه نگار، يك خبرنگار ، يك مهندس ، يك كارگر خرده فروش ، يك محقق آزمايشگاه ، يك نظافت كار ، يك كارمند پست خانه ، زني كه پشت كامپيوتر نشسته ، مردي كه اجناس را از نيمه شب تا صبح روي قفسه هاي سوپرماركت مي چیند ، آن كسی که ميوه ها را روی طبق مغازه مي چيند ، يك معلم و حتّي يك مدرس دانشگاه ، كارگر نيستند ؟ از دید جامعه شناسان همه ي اينها که برای دستمزدی كار می کنند بخش جدايي ناپذيري از طبقه كارگرند .
همه ي اين هایی كه اغلب با عنوان « طبقه متوسط » (middle class) و «كارمندان» خطاب می شوند و استثمارگران سعي در دور كردنشان از « طبقه كارگر» دارند ، کارگرند.
موضوعي كه بسياري افراد و حتّي بسياري از نيروهاي سياسي مدافع حقوق كارگر ازدرك آن عاجزند اين است كه :« كارمندان هم به واسطه قرار گرفتن دراردوگاه كارمزدي و همچنين عدم مالكيت ابزارِ توليد و فروش نيروي كارِ خود ، بخش عظيمي از طبقه كارگرمحسوب مي شوند » . عدم حضور يا عهده دار بودن كارهايي كه دربخش خدمات اجتماعي يا توليد نرم (كارهاي خارج از محيط كارگاهي و درارتباط با ارتباطات ، اطلاعات ، فضاي مجازي و تكنولوژي) عمل مي آيد هيچ مغابرتي با اين موضوع ندارد .
مسئله مهم ، صرف نظر از هرگونه تعريفي از طرف مجامع آكادميك يا گروههاي سياسي و اجتماعي ، تلقي خود كارمندان ازجايگاه واقعي شان است . ازنظر عام جايگاه كارمندان بر اساس نوعي منزلت و رتبه اجتماعي است و عموماً تصور بر اين است كه كارمندان كساني هستند كه در پشت ميزهاي ادارات يا درمكانهاي آموزشي ودرماني به دور از شرايط سخت محيطي كارهاي دفتري و تخصصي را انجام مي دهند و اصولاً سر وگردني از كارگراني كه در ساختمانها و كارخانجات يا معادن كار مي كنند بالاترند وهروقت ازشدت كار به تنگ مي آيند مي گويند اين كار ما از عملگي بدتر است يعني كار فیزیکی را به نوعي سخت تر ار كار خود مي پندارند . در صورتی که فرسایش جسمی و روانی در کارهای کارهای فکری به مراتب بیشتر شغلهای فیزیکی است.
هر چند كار فیزیکی و تحمل سختي های شرايط کار و محيط کار، نيرو وتوان بالاي جسماني را مي طلبد وبرهمين اساس شاید فرسودگي بيشتر جسمانی را به دنبال داشته باشد. اما شرايط ويژه كارمندي با منكوب بودنش درساختار سخت بوروكراتيك سازماني ، عدم دخالت در هرگونه تصميم گيري و مجاز نبودن به اظهار نظر در پروسه ی کار ؛ سد كردن هرگونه تلاشي برای احقاق حقوقش ودرآمدِ ناچيزش سرانجام نوعي ازخود بيگانگي ، احساس سرکوب شدن ، خود کم بینی ومسخ شدن ، به دنبال دارد که تفاوت زيادي با ديگر هم طبقه اي هايش که کار فیزیکی انجام می دهند، ندارد .
تصور كنيد منشي فلان شركت يا فلان در مانگاه يا مطب خصوصي در ازاء يك ماه كار با تورم و بي ارزشيِ پولي 150 هزار تومان درآمد داشته باشد . مقايسه كنيد با كارگر ماهري كه در عسلويه يا هركارگاه ديگري 500 هزار تومان درآمد داشته باشد ، اين موضوع ، سرانجام ما را به نوعي ملزم مي كند كه علاوه بر شرايط محيطي يا منزلت اجتماعي يا عدم مالكيت ، معيارمان بر اساس درآمد يا برخوردار بودن كاركنان از امكانات رفاهي وتأمين نيازهاي زندگي درازاء صرف زمان كار مشخص باشد، به گونه اي كه قشر بندي و تعيين گرايشهاي متفاوت درون طبقه كارگر بر اساس درجاتي ازاستثمار صورت مي گيرد كه اشتراك آنها در مزد بگير بودن بعلاوه مقدار مزدي كه دريافت مي كنند و بهره مندي و يا محروميت آنها از رفاه اجتماعي بر اساس همين مزد وتفاوت در شرايط محيطي كار و صرف نيروي فيزيكي است .
خلاصه ی كلام اينكه گرايشهاي درون طبقه اي را ديگر نمي توان براساس فرمول قديمي كارگر فیزیکی و فكري يا به تعبيرِ سي رايت ميلز، جامعه شناس فقيد آمريكايي ، «يقه آبي » و«يقه سفيد» تعيين كرد ، چه بسا آن منشي به درجاتي ازكارگر ماهر دردرجه بالاتري ازاستثمار ومحروميت باشد .
با چنين تعبيري از «كار» و «كارگر» است كه مي توان «طبقه كارگر» را نه طبقه اي در «اقليت» ، بلكه اكثريتِ قاطع جامعه دانست كه توليد كنندگان نعمتهای مادي و معنوي جامعه اند. اما خودشان ، اغلب ، از اين مواهب وسرمايه عظيمي كه توليد مي كنند، تنها به قدرِ بازتوليدِ نيرويِ كار ازدست رفته شان، در فرايند توليد، نصيبشان مي شود .
اكثريتي كه اندك افزايشي در دستمزد و مزايايشان با هزار تبصره ، قانون و لايحه در صحن علني مجلس مطرح مي شود وتيترِ درشت همه ی نشريات و اخبار مي گردد. برای مثال : « لايحه ي طرح هماهنگ حقوق بازنشستگان » ، « پاداش و عيديِ كارمندان دولت » ، تيترهايي است كه هر روز مي بينيم و مي شنويم ، منتها بر سرمان می گذارند و تعدادی نیز .... دعا گویشان می شوند و تعریف و تمجیدشان می کنند و چه بسا بت سازی و بت پرستی می کنند. اما هر گز از ارزش افزوده هاي ِ كلانِ توليد شده از سوي همين طبقات و نحوه توزيعش صحبتي به ميان نمي آيد بلکه در نهایت مالیات بر ارزش افزوده را نیز از همین طبقه می گیرند .
آنچه از ضرب المثل« نانِ بخور و نمير» درک مي شود ريشه دراين واقعيت دارد كه تنها آن مقداري نصيبشان مي شود كه تنها قادر به بقا و ترميمِ قواي جسمي و فكريِ خود ، براي بازگشت به فرايندِ «ارزش زاييِ سرمايه » باشند و نه به اندازه اي كه آنان را قادر سازد تمامي استعدادها و تواناييهاي خود را شكوفا سازند و كليه ي نيازهاي انساني شان تأمين شود .
معلمان به واسطهِ قرار گرفتن در اردوگاه کارِ مزدي و همچنين عدم دخالت در فرايند تصميم گيري در پروسه آموزش جامعه ، بخش جدايي ناپذير طبقه کارگرند . کارگراني که نيروي کار فکري خود را نيز به کارفرما ی خود یا به جو حاکم فروخته و چه بسا بيگانگي از کارشان نه تنها در حوزه عمل ، بلکه در حوزه نظري و اندبشه باشد.
این تارنما شخصی می باشد. اینجا برای ترویج اندیشه های پسندیده ی انسانی ، خدمت به آموزش و پرورش کشور ، جامعه ی بشری و باز تاباندن درد ها و دغدغه های معلمان تلاش می شود.