شريعتي و انسان قرباني شده

اگر دستگاه فكري دكتر علي شريعتي (1356-1312) را به بدن يك موجود زنده تشبيه كنيم، تعليم و تربيت، قلب آن محسوب مي شود. وي به اين مطلب، به خوبي واقف بود. خصوصا در اوج پختگي فكري خود، عمدتا بر مسير اين مبحث گام مي زد. محدوده گفت وگوها و نوشته هاي وي در سال 55 شمسي (براي مثال) اگر 57 صفحه را به مباحث ايدئولوژيك (به تعبير ايشان)، شامل كرده، قريب 599 صفحه را در اين مدت به مباحث مربوط به انسان ايده آل و راه ها و روش هاي تربيتي مرتبط به آن اختصاص داده است. توجه به اين مساله تا به آنجا ادامه مي يابد كه وي وجه تمايز دولت ها را دو ويژگي «حركت و تربيت» شمرده است. وي در زماني كه انتساب به افكار و نظريات راديكال در مواجهه با دستگاه حاكم، يك امتياز بي چون و چرا تلقي مي شد در نامه يي نوشت: «نه با تفنگ و نارنجك نه با ميتينگ و داد و قال، نه با سياست بازي هاي رايج و سطحي، نه با انقلاب ها و تغيير رژيم ها وعوض كردن آدم ها و خلق ماجراها و حادثه ها. . .»بلكه با «ابلاغ»و «كلمه». يعني تعليم و تربيت.
نتيجه هر انقلابي جز مجموعه يي از شعارهاي مترقي اما ناكام نخواهد بود. شريعتي اين عبارت ژان ژاك روسو را با اشتياق به كار مي برد كه: «براي مردم راه نشان ندهيد و تعيين تكليف نكنيد، فقط به آنها بينايي ببخشيد، خود، راه ها را به درستي خواهند يافت و تكليف شان را خواهند شناخت.» مباحث شريعتي درباره تعليم و تربيت، دو جنبه اساسي دارد. از يك سو متوجه عموم جامعه است، كه مي توان آن را در راستاي آموزش هاي مداوم و فراگير افراد جامعه دانست و از سوي ديگر طالب تغيير و تحول در نظام آموزش رسمي است. شريعتي از نظام آموزش فراگير (متوجه بزرگسالان و همه كساني كه به نحوي از آموزش هاي رسمي به دور افتاده اند) نه فقط كسب مهارت هايي را مي خواست كه متناسب با زندگي خصوصي و حرفه يي افراد اجتماع باشد، بلكه «نخستين پايه هاي فرهنگ فارسي و آگاهي اسلامي را در متن توده و براي هر نسل» به ارمغان آورد. «محله تعليم و تربيت» پيشنهادي براي تحقق چنين هدفي است. هرچند وي براي توضيح اين نظرات، سوژه و قالب مناسبي را انتخاب نكرده، همدلي وي با نظام تعليم و تربيت حوزوي و مكتبخانه هاي قديمي، استحكام مباحث او را در اين باره به شدت كم مي كند. مباحث وي درباره لزوم آموزش هاي مستمر افراد جامعه، نشان دهنده اين مطلب است كه وي نگاهي هم به آموزه هاي انديشمندان بزرگ آموزش وپرورش از قبيل «پائولو فريره» داشته است.
اما شريعتي در بررسي نظام آموزشي ايران، چه نقاط ضعف و قوتي مي ديد؟ و اصولاپروژه تعليم و تربيت وي مبتني بر چه اصولي است؟ آيا نظريه او در نهايت به نوعي نگاه ايدئولوژيك مي انجاميد؟ براي پاسخ به اين سوالات ناگزير هستيم با حوصله گام برداريم. زيرا انديشه هاي وي چندلايه بوده و وقتي فكر مي كنيم به گوهر آن دست يافته ايم، به سرعت آن را از دست مي دهيم. علاوه برآن اگر به طرح نظريات او مي پردازيم بايد توجه كنيم كه جملاتش راهمان جور بفهميم كه دركليت آثارش در جايي نشسته است. ظاهر عبارات او گول زننده است و خواننده آثار را گمراه مي كند، لذا فهم باطن آنها بسيار اهميت دارد. لازم است كه بدانيم يك وجه مهم شخصيت فكري او اين است كه شاعر است.
شريعتي منتقد جدي نظام آموزش رسمي كشور بود. او در اهداف، وسايل و روش هاي حاكم بر اين نظام اشكالات زيادي مي ديد. جدي ترين انتقاد به اين نظام را مي توان در اين عبارات مشاهده كرد: «در اين ضرورت هاي عملي و اداري-كه متاسفانه هر چه پيش تر مي رويم، بيشتر مي شود- انسان ها قالب ريزي مي شوند و آنچه از دست مي رود رشد آزاد و متنوع انسان است» از نظر وي دستگاه تعليم و تربيت بايد مبتني بر «اريژيناليسم يعني آزادي رشد متنوع همه ابعاد استعداد روح آدمي» باشد. انسان ها را در يك حالت تكاملي پيش ببرد، به طوري كه تنوع رشد انساني مشاهده شود كه «داراي استقلال و شخصيت منحصر و داراي رشد فكري و اعتقادي و تيپ و شخصيت اجتماعي خاص هست». اين انسان داراي «تجربه تازه و هنر تازه، معماري تازه، شعرتازه، طرز تفكر تازه واخلاق تازه» باشد. به نظر شريعتي بزرگ ترين آفت اين نظام آن است كه به مخاطبان خود «حالت انتقادي» نبخشيده است. در يكي از سخنراني هايش كه در دانشسراي عالي سپاه دانش در ارديبهشت سال 50 انجام گرفت، با نام «استاندارد هاي ثابت در تعليم و تربيت»، گفت: «اگر روح بايد در يك قالب تعيين شده تحميلي شكل خاص منجمد بگيرد، اين قالب كهنه باشد يا نو، چه فرق مي كند؟» اگر «اين استاندارد عبارت است از تحميل قالب هاي گذشته بر نسل آينده، يعني جلو گرفتن از رشد دگرگونه نسل فردا و شكل دادن نسل فردا در رويش آزاد به شكل نسل پير وكهنه» در اين صورت بايد ساحت نظام آموزشي را از آن دور كرد. در اينجا قدري درنگ كنيم و بپرسيم كه اگر شريعتي مروج گفتمان ايدئولوژيك در جامعه است چگونه مي توان براي اين سخنان تعبير مناسبي يافت؟ آيا وي متوجه اين تناقض دردناك و جدي نبود؟ البته دادن پاسخ از طرف ايشان به عهده ما نيست. اما تحقيق علمي در اين آثار مي طلبد كه خوانش هاي (قرائت هاي) ديگري را هم بيازماييم و اين جز از طريق يافتن درك متفاوت با آنچه رواج يافته، ممكن نيست. البته اين قرائت ها، نبايد تحميلي بر آثار باقيمانده از وي باشد. كليت آثار وي را نبايد مصون از خطا و تناقض احتمالي دانست. (شريعتي در همان سخنراني كه اشاره كرديم، به شدت بر «كيش شخصيت» مي تازد. ) اما اين سخن هم به معناي آن تلقي عوامانه نبايد باشد كه در اين آثار با مجموعه يي درهم وبرهم، روبه رو هستيم. برخلاف انتظار اين عده، منظومه فكري شريعتي از نوعي انسجام برخوردار است، هر چند مجموعه آثار دوازده هزار صفحه يي او تقريبا ظرف كمتر از ده سال، در مناسبت هاي گوناگون و تحت بدترين شرايط، در قالب سخنراني با مخاطباني با گرايش هاي جور واجور وگاهي متضاد، ارائه شده باشد. به طور خلاصه مي گوييم كه اساسا آشنايي شريعتي با عناصر سنتي و مذهبي جامعه ايراني در حد خود اگر كم نظير نبود، قابل توجه بود. علاوه بر آن از فلسفه ها و مكتب هاي رايج دهه هاي آغاز اين قرن بي خبر نبود. اطلاعاتي كه وي از حلقه هاي فكري اروپا به محافل روشنفكري ايران مي داد، شرايط خوبي را براي آشنايي آنها فراهم مي كرد.
او از ايدئولوژي، كليت فكري جهت داري را استنباط مي كردكه در يك طرح هندسي از مكتب فكري اش، پاسخي بود به سوالاتي از قبيل: «چه بايد كرد؟ از كجا آغاز كنيم؟ چگونه و براي چه بايد رفت و شعارها چيست؟» براي شريعتي ايدئولوژي برآمده از نوعي تلقي از انسان و جامعه و تاريخ بود. ايدئولوژي در طرح وي، نام عامي بود كه مي توانستيم مثلامذهب را يا هر عقيده ديگر را، مطرح كنيم. وي قصد نداشت دين را به طور كلي با ايدئولوژي يكي بينگارد. وي قبل از ايدئولوژي به يك زيربناي متقدم فكري به نام جهان بيني، اشاره مي كند. مكتب يا جهان بيني از نظر او: «عبارت است از يك شما و يك طرح كلي و يك جهت مشخص از نظر فكري كه همه عناصر علمي و انساني و فلسفي و هنري انسان- كه در ذهن او هست- در جاي خاصي و با ارتباط علت و معلولي خاصي و با هماهنگي خاص در ذهن او قرار گرفته اند. مجموعه اين اندام، اندام فكري او و مكتب اوست.» اين مطلب را تا حدودي مي توان با آن نكته يي مقايسه كرد كه ياسپرس (فيلسوف آلماني) در بحث جهت يابي هاي جهاني براي تقريب به وجود، مطرح مي كند. به نظر او، ما با «رهيافت هايي» مواجه هستيم، اين رهيافت ها كمك مي كنند تا عالم به نحوي بر ما ظهور كنند. با اين تفاوت كه اصل جهان بيني ها به دليل ناتواني در ايجاد يك صورت بندي كلي، در نظر ياسپرس پايان يافته است. اما براي شريعتي نوع نگاه ديني مي تواند اين رهيافت بنيادي را فراهم كند. تلقي وي از مذهب، تامل برانگيز است در جايي مي گويد: «مذهب يعني راه، مذهب هدف نيست، راه و وسيله است. تمام بدبختي جامعه هاي مذهبي كه مي بينيم مذهب دارند و هيچ ندارند، به خاطر اين است كه مذهب را هدف كرده اند.» از اين عبارات چه مي فهميم؟ برداشت مي كنيم كه ايدئولوژي موقتي است و تابع مقتضيات مكتب بوده و باز است و قابل نقادي و دگرگوني (اشتباه نشود اصل مذهب در معناي دين، اصول ثابتي دارد و اصول متغيري. اصل دين از نظر شريعتي قابل تغيير نيست، آنچه دگرگون مي شود تلقي ما است). آيا اين عبارات نشان مي دهد كه وي به دين، نگاه ابزاري دارد؟ خير. دين، براي او اساس تلقي است. اما هر برنامه يي كه در قالب ايدئولوژي تنظيم شود مي تواند ابزار باشد. (توجه كنيم كه وي به اين مكتب يعني اين رهيافت معنوي به جهان هستي يعني دين، اعتقاد راسخ دارد. با برداشتن اعتقاد به مبدا و معاد، آن را فرو ريخته مي بيند.)
با اين مقدمات مي رسيم به اينكه شريعتي بر چه پايه يي نظام تعليم و تربيت خود را ارائه مي كند؟ بي شك هر صاحبنظري كه بخواهد هدف، وسيله و روش خود را در امر تعليم و تربيت انتخاب كند، متكي به «ميزان» هايي است كه نقش «راهنما» را ايفا مي كنند، اين «ميزان»ها ممكن است با بعضي تئوري هاي فلسفي سازگار باشند. هرچند بعضي از بزرگان، مباحث فلسفه آموزش و پرورش را مربوط به دوره جديد مي دانند (همزمان با فعاليت «انجمن جان ديويي» در امريكا، 1935 ميلادي) اما آبشخور اصلي اين مباحث، بستگي تامي دارد با نوع رهيافت اوليه، بنابراين مي توانيم ديدگاه شريعتي را از اين لحاظ بررسي كنيم. وي در سخنراني خود تحت عنوان «چه بايد كرد؟» از «فلسفه تعليم و تربيت اسلامي» نام مي برد. (در همان جا كه از تاسيس يك «دانشگاه آزاد اسلامي» سخن مي گويد). لفظ فلسفه در اين عبارت به چه معناست؟ براي روشن شدن اين مطلب، بايد توجه كنيم كه گاهي از «فلسفه» در اين تركيب، براي نشان دادن اين مطلب استفاده مي شود كه «مدلولات تربيتي» از انديشه هاي فلسفي «استنتاج» شده اند. يعني اهداف، وسايل و روش ها مبتني بر فلسفه خاصي بوده و صاحب نظر نيز در همه موارد به استلزامات، پايبند مانده است. از نظرات شريعتي در اين باره نمي توان به خوبي استخراج كرد كه آيا او به اين نكته ظريف انديشيده كه يك نگاه فلسفي نسبت به امر تعليم و تربيت داشته باشد؟ يا نه؟ مسلما در پس و پشت انديشه ديندارانه وي نوعي نگاه فلسفي وجود دارد. زيرا او دايما به تاويل گزاره هاي ديني براي سازگاري با انديشه هاي مدرن، اشتغال دارد. نوع قرائتي كه از تاريخ دين، روابط نيروهاي موثر در تغييرات اجتماعي و. . . مي كند، اين ديدگاه را به رخ مي كشد. اگرچه در مواردي به دستاورد هاي انديشمندان بزرگ اشاره مي كند، اما كمتر چارچوبي براي خود مي سازد. متد او درطرح هندسه مكتب نيز بيشتر از آنكه اين نگاه فلسفي را افشا كند، نمايه يي را براي تدريس آنچه لازم مي داند، نشان مي دهد. وجه سلبي نظرات او در نقدمباني، به اندازه كافي روشن است. وي منتقد مدرنيته است. همزمان سنت را هم نقد مي كند. او با طرح ابتكاري خود (مبحث اليناسيون) وضعيت موجود را، به چالش جدي مي كشاند. مدرنيزاسيوني را كه بدون پذيرفتن وجه انتقادي بر نهاد هاي اجتماعي حاكم شده، به مبارزه مي طلبد. عناصر فكري و مفاهيم هر مكتبي را مي گيرد، سپس با تبيين و تعريفي پويا، بدون هيچ هراسي، دگرباره استفاده مي كند. درهاي انديشه او به مفاهيم مختلف باز است. اگر ما هم نهراسيم، شايد بتوان اساس فكري اش را «عقلاني- اشراقي» ناميد. به همين لحاظ دين برايش جذابيت دارد، او تربيت مبتني بر رفاه و پوچ گرايي را رد مي كند. نگاه جامعه شناسانه او به دين، اين فرصت را به او مي دهد كه گاهي مفاهيم غيرعقلاني و حتي غيرعلمي منسوب به دين را به راحتي مورد انتقاد قرار دهد. او ترجيح مي دهد در بحث آموزش و پرورش، به جاي طرح مسائل فلسفي، مثلابحث از اينكه آيا دين مي تواند توجيه كننده اساس تعليم و تربيت باشد؟ آيا «عقل خودبنياد» مي تواند يك آموزش و پرورش را در وضعيتي جهاني ارائه كند؟ آيا آموزش و پرورش مبتني بر آموزه هاي سنتي مي تواند از روش ها و وسايل مدرن برخوردار باشد؟ تفكر منطقي و عقل نقاد چيست؟ در يك نظام آموزشي، مرز «مصالح» و «حقايق» كجاست؟ و. .. او اين گام را برداشته شده حساب مي كند و مي گويد: «پيش از اينكه ما نظامي براي تعليم و تربيت بنياد بكنيم و ارائه بدهيم، شناخت انسان است.» و در بخش ديگري از همان سخنراني مي گويد: «پيش از تعليم هر گونه مكتبي در تعليم و تربيت، بايد مكتبي براي شناخت آدمي وجود داشته باشد». در اينجا نيز، شريعتي با يك چالش بزرگ ديگر روبه رو مي شود، (كه نه او، بلكه بسياري از متفكران ديگر كه درباره شناخت انسان، انديشه فرسوده اند، نيز روبه رو هستند) و آن اينست كه آيا چيزي به عنوان «طبيعت انسان» وجود دارد؟ آيا به تعبير بعضي از بزرگان، انسان تاريخ دارد يا نهاد؟ شريعتي لزومي در طرح اين مطلب احساس نمي كند. به هر تقدير نوع انسان شناسي وي (توضيح تركيب روح و لجن) ضرورتا اهميت نظام تربيتي را مطرح مي كند. اگر طرح هندسي او از مكتب، ايدئولوژي را وسيله يي براي رسيدن به جامعه ايده آل معرفي مي كند، در راس نهايي اين طرح، انسان ايدئال وي قرار مي گيرد. انساني كه سه ويژگي «آگاهي، آزادي و آفرينندگي» را داراست. اين انسان خليفه خداست، در هر طرح ديني يك افق بي نهايت گشوده است. اما براي شريعتي اين خدا، فقط نشان دهنده يك جهت براي حركت تكاملي نيست. بلكه يك ذات «مطلق و بي نهايت» است. علاوه بر اين ها، هستي، داراي مراتبي است كه با الفاظ «غيب و شهود» نامگذاري مي شود. تا اينجا، تعليم و تربيت معطوف به انسان شناسي الهام گرفته از مكتب (اسلام) را مطرح مي كند. شريعتي از انسان، موجودي را تعريف مي كند كه وجودي سيال و به تعبير او برخوردار از نوعي ديالكتيك و پويايي است. خود، بايد خود را انتخاب كند. برخلاف ساده انديشاني كه اين مطالب را اگزيستانسياليستي فرض كرده اند، اين انتخاب «جهت» دارد. انسان ايده آل او در الگوي امام معصوم(ع) تعريف شده است بر خلاف نگرش اگزيستانسياليستي كه اصالت فرد را در انتخاب مي بيند، اما انتخابي كه انسان حاضر است مسووليت كامل هر آنچه را انجام مي دهد بپذيرد. شريعتي در قسمت هاي پاياني كتاب «مكتب تعليم و تربيت اسلامي» به نتيجه گيري متفاوت و غافلگيركننده يي مي رسد كه قابل توجه است. مي دانيم كه بحث اصالت روان شناسي يا اصالت جامعه شناسي، مساله مهم اصالت فرد يا اصالت جمع را به طور جدي وارد محافل علمي كرد. اينكه بعضي از بزرگان ما با ساده كردن مساله فوق به صورتي ساده دلانه، قائل به جمع اين دو نظر شدند و موضوع را پايان يافته تلقي كردند، بماند. اما مساله اصلي، تعارض مبنايي اين دو موضع است. شريعتي به عنوان يك انديشمند با هوش به اين تعارض واقف بود. اشكالات هر نظريه را در اين باب برشمرد و اين دو نظر را با هم -با دقت تمام -، مقايسه كرد. او نوشت: «در اصالت جامعه، انسان قرباني مي شود و انسانيت به زنجير گرفتار مي شود و مهره ماشين مي شود و عضو اداره و حلقه سلسله و بالاخره ابزاري كه ارزش اعتباري دارد و وجودش، به اندازه يي كه در جامعه و براي جمع معدوم است، اصيل. و ارزشش به مقداري كه در محيط، سودمند است، ارجمند.» به نظر شريعتي براي «بنياد» تعليم و تربيت، بايد يكي از اين دو نظريه را بپذيريم كه «عامل تعيين كننده روح، فلسفه، جهت و هدف هاي اساسي» باشد. انتخاب شريعتي، درپايان، اينچنين است: «در فلسفه تعليم و تربيت اسلامي، انسان» موضوع اصلي است نه جامعه. در پايان متذكر مي شويم كه مباحث مهم ديگري از جمله بحث خودسازي انقلابي، مطالب وي درباره «عرفان، آزادي و عدالت» و روش هاي رشد هماهنگ آنها در انسان نيز در اينجا قابل طرح و بررسي است. ما بيشتر سعي داشتيم در اين مقاله مختصر مباني فكري دكتر شريعتي را درباره تعليم وتربيت بيان كنيم.

این تارنما شخصی می باشد. اینجا برای ترویج اندیشه های پسندیده ی انسانی ، خدمت به آموزش و پرورش کشور ، جامعه ی بشری و باز تاباندن درد ها و دغدغه های معلمان تلاش می شود.